انسان به سادگی میزیست. شاید روی درخت اما همانند سایر جانداران، بدون توقع، بدون آرزو، بدون درک احساسی از ناکامی. با هرچه میخورد شادمان بود و با هرکه میزیست دلخوش. ولی ناگهان به خاطر آورد، گذشته را بخاطر آورد و به آینده چشم دوخت. آنگاه آرزو  کردن را فرا گرفت. منظره ای در آینده دید و  گذشته  حس نا کامی را به او یاد داد. شروع به جستجو کرد و یافت بسیاری از چیزهایی را که جستجو میکرد.  این دیگر ارضا کننده نبود آرزوها بزرگتر و جستجوها بیشتر شد چنانکه یافتن ها و فتوحات. اما حس ناکامی هنوز در تعقیب انسان بود. باید چیزی را آرزو کرد که به سادگی بدست نیاید باید چیزی را آرزو کرد که پس از آن خواسته ای نباشد.باید قله آرزوها را طلب کرد. آنگاه بسیاری خدا را ساختند که بدست نمی آمد و فتح نمیشد. آرزویی که بزرگتر از آن وجود نداشت.انسان خدا را آرزو کرد  و بی آرزویی را.و جستجویی عظیم آغاز شد که هرگز پایان نگرفت و ناکامی همچنان ادامه داشت. از این گروه عظیم تنها عده معدودی به عقب نگاه کردند. به روزی که انسان به سادگی میزیست. شاید روی درخت اما همانند سایر جانداران، بدون توقع، بدون آرزو، بدون درک احساسی از ناکامی.

آيا چيزي به نام حقيقت مطلق وجود دارد؟يا همه چيز حاصل و ساخته ذهن پيچيده بشر است؟راهي براي فرار!فرار از درك سادگي همه آنچه ميبينيم.شايد هرچه هست به طرز غم انگيزي ساده و بيهوده است.مثل سادگي يك دانه در رشد كردن و جوانه زدن و سپس خشك و پژمرده و محو شدن.ممكن است اينگونه باشد كه ما همواره به دنبال پاسخ سوالي هستيم كه هرگز پرسيده نشده.سوالي كه هرگز وجود نداشته.پاسخ را هم در جايي مي جوييم كه وجود ندارد.آيا ما طاقت و جسارت بيهوده بودن ساده زيستن را نداشتيم؟آيا ذهن ما نخواهد پذيرفت كه واقعيتي به نام مطلق وجود ندارد؟منشا غم و شادي كجاست؟هيچ چيز در بطن خود غم وشادي ندارد.اين نامي است كه ما به محيطمان ميدهيم.ميلياردها سال است جهان به يك شكل وجود دارد.قصدي در كار نبوده منظوري نداشته است فقط وجود دارد.
اكنون و اينجا؛ من هستم.آيا واقعا اينگونه است؟شايد من توهم يك ذهن باشم و يا روياي يك حشره.چه كسي ميتواند واقعيت را آنگونه كه هست ببيند؟روزي كه گذشت به كجا رفت؟آيا بعد از گذشت آن ديگر وجودي برايش متصور هست؟عدم ونيستي در گذشته!عدم و نيستي در آينده!چه تضميني براي هستي در اكنون وجود دارد؟همه آرزوها و انديشه ها و تفكرها محو خواهد شد.من از محو شدن آن نمي ترسم از آن استقبال مي كنم.به دنبال پاسخ نيستم سوالي وجود ندارد هر پاسخي توهمي است در برابر آنچه كه آنرا سادگي مي نامم.يقيين عظيم در وراي فكر و انديشه و خيال تنها توهم است.يقيين عظيم وجود ندارد.درنگي بين دو تاريكي ؛دو سياهي تنها يك توقف كوتاه.يكي از ميليارد. نطفه اي كه بسته شده ذهني كه شكل گرفته تقلايي در زمان دست و پا زدن و سكوت…
بايد راهي يافت براي فرار از سادگي بي نهايت زندگي.سادگي بي رحم.مي توانم آنرا پيچيده كنم ابزاري دارم به نام ذهن؛ فكر؛ ميتوانم سخن بگويم ارتباط برقرار كنم در حاليكه براي بقا و بودن نيازي به آن ندارم با حداقل ارتباط ممكن هم زنده خواهم بود.
بايد بروم قبض مخابرات را پرداخت كنم كارهاي شركت را انجام دهم به كار منزل برسم بايد تلاش كنم مانند بقيه باشم .زندگي كنم؛ دنيا را فتح كنم اندكي بيشتر يا كمتر و سپس محو شوم.به تاريكي دوم فرو بروم.مساله اي نيست؛ سوالي نيست؛ پاسخي نيست.شكايتي ندارم به دنبال پاسخ نميگردم. من حاصل يك غريزه هستم.يك ارتباط. من حاصل يك تمنا هستم در يك شب. من در يك مسابقه با هزاران انسان ديگر براي وجود پيروز شدم.چرا؟
سوالي نيست.پاسخي ندارد.
يك تمنا يك رعشه از سر لذت و خواهش اندكي درنگ و من بوجود آمدم!گمان بردم كه آفريده شدم.
به من ياد داده شد كه سادگي را نبينم چون رعب انگيز بود.بايد سوالي ساخت و پاسخي برايش جست.بايد چشم را بر روي همه انچه مي بيني ببندي و به آنچه نمي بيني بيانديشي.آنچه كه ميبيني همه چيز نيست.حتي قسمت كوچكي هم نيست.واقعيت را پنهان كرده اند. واقعيت را بايد حدس بزني.براي واقعيت بايد جنگيد.حقيقت ضعيف و حقير است بايد از او دفاع كرد.چه حديث تلخي…
هفتاد حجاب از نور و هفتاد حجاب از ظلمت و من به حقارت يك ذره براي دريدن حجابها .تلاشي عظيم و جهدي بزرگ مورد نياز است اما اين درنگ كوتاه است.

یک اسم هستم بعلاوه مجموعه ای از شرطی شدگیها یعنی آنچیزی که محیط از من ساخته است. یک تصویر هستم بعلاوه خاطره ای در ذهن دیگران که گاهی متناقض و اغلب متفاوت است.  همه اینها هستم و بنابراین میتوانم بگویم که هیچکدام نیستم حتمن چیزی باید در من ثابت باشد.مرکزی باید وجود داشته باشد که ثابت است و همه این تصویرها حول آن شکل میگیرد.آینه ای که هزار طیف ایجاد میکند.

به سکوت نیاز دارم هر روز بیشتر ازقبل و هر لحظه عمیقتر.سکوتی به اعماق وجود آدمی برای دیدن آن نادیدنی و شنیدن آن ناشنیدنی.

مابه عملكردي معكوس دچار شده ايم. مغز هم مانند بقيه اعضا بايد در هنگامي كه فعاليتي نمي كند احساس آسودگي كند در حاليكه كافي است چند لحظه تلاش كني فعاليت مغز را متوقف كني.خواهي ديد چه انرژي عظيمي صرف ميشود آنگاه براي استراحت بايد اورا به خيال خودش واگذاشت كه به فعاليت بپردازد.

ما بيشتر اوقات در حال تظاهر هستيم .تظاهر به انسانيت و حتي تظاهر به بالاتر از انسانيت.در حاليكه اكثرا در سطحي پايينتر از انسان زندگي ميكنيم .تلاش ميكنيم كه همه خواسته هاي حيواني خود را پنهان و سركوب كنيم .رياضت مي كشيم  امساك ميكنيم  كه خواسته هاي حيواني خود را به لايه هاي عميق وجودمان بفرستيم  كه با آن ديدار نكنيم و از اين راه احساسي از انسان بودن و بالاتر از آن به دست بياوريم  و  اين احساس تنها يك احساس پوچ و تو خالي است فاقد هرگونه سرور و  زندگي است.راه خداگونه شدن از انسانيت ميگذرد هيچ راه ميانبري وجود ندارد.بايد همه خصلتهاي حيواني خود را شناخت و با آن مواجه شد .تنها در اين صورت است كه آن خصلت شروع به محو شدن ميكند.سركوب تنها آن را به لايه هاي عميق تر ذهن ميبرد و ممكن است همه عمر را در توهم  سپري كرد .توهم خداگونگي و پاك بودن.

ايام جهان بي مي و ساقي هيچ است

بي زمزمه ساز عراقي هيچ است

چندان كه به اوضاع جهان مي نگرم

حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است

ما فقط بازي مي كنيم و در طي ساليان عمر از خردسالي تا پيري فقط نوع بازي تغيير ميكند.اصلا مهم نيست نوع بازي چه باشد مهم اين است با همه وجود بازي كني و لذت ببري.

به درون وارد شدن بسيار مجرد است و شايد سوتفاهم مذاهب از اينجا ناشي شده كه گاهي افرادي با زمينه هاي ديني و مذهبي  به شمه اي از حقيقت دست يافته اند و قانون تداعي ميگويد بين اين تجربه و آن مذهب بايد رابطه اي وجود داشته باشد و نميتوان از آن مانع صرفنظر كرد و تنها به حقيقت پرداخت  .بدينگونه پراكندگي مذهبي به وجود ميايد.

من گنگ خواب ديده و عالم همه كر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

اين راهي است كه هركس بايد به پاي خويش طي كند و آن حقيقت فروغي است كه هركسي بايد به ديدگان خويش ديدار كند. بزرگترين سخنوران در عالم از بيان آن عاجز مانده اند و تنها اشارتي كرده اند واين بهشت راهي است به درازاي ازل و دمي است به دوام ابد.اين راه خود هدف و مقصود است و در انتهاي اين راه خدا ايستاده است  وكسي به آن غايت ميرسد كه به آن نيانديشيده باشد.

شهر تو كه از زادگان آن كس است كه پيش از همه پشت به آفريدگار خويش كرد و حسد از ديدگان آن اين همه اشك برآورده زاينده و پراكننده آن گل ملعوني است كه گوسپندها و بره ها را از راه راست بگردانيده زيرا كه شبان را بدل به گرگ كرده است…
به خاطر اين گل است كه انجيل و فقهاي بزرگ متروك شده اند و كسان تنها احكام وفتاوي را چنانكه از حواشي آن ميتوان ديد مورد مطالعه قرار ميدهند. پاپ ها و كاردينال ها همگي بدان مي انديشند و ديگر متوجه ناصره كه در آن جبرئيل بال بگشود نيستند.
اما واتيكان و ساير نواحي مقدس روم كه براي آن سپاهي كه پتروس را پيرو بود گورستاني شد بزودي از بند زنا آزاد خواهند شد.
(اين قسمت از كتاب حكايت امروز سرزمين ما هم هست.)

تنها انسان نفسانی است که همه را در مقابل خود و دشمن می‌بیند و برای چنگ زدن به قدرت و باقی ماندن بر این مسند ناچیز حاضر به انجام هر کاری است. تنها در حضور نفسانیت است که جنایت و تقلب و خیانت صورت می‌گیرد.دانته چه زیبا خیانتکاران را در طبقه آخر دوزخ و در کام شیطان قرار می‌دهد چون خیانت بزرگترین مانع در مقابل قدم گذاشتن در راه انسانیت است. کسی که به حقیقت درون خود پی برده باشد هرگز در تضاد و دشمنی با کسی قرار نمی‌گیرد. تنها کسی دشمن دارد که نفسش بر او حکومت می‌کند.افسوس که هر آنچه امروز در اطرافم میبینم گناهانی از نوع تجاوز،مکر و غدر و خیانت است که در دوزخ سفلی وجود دارد.