مابه عملكردي معكوس دچار شده ايم. مغز هم مانند بقيه اعضا بايد در هنگامي كه فعاليتي نمي كند احساس آسودگي كند در حاليكه كافي است چند لحظه تلاش كني فعاليت مغز را متوقف كني.خواهي ديد چه انرژي عظيمي صرف ميشود آنگاه براي استراحت بايد اورا به خيال خودش واگذاشت كه به فعاليت بپردازد.
ما بيشتر اوقات در حال تظاهر هستيم .تظاهر به انسانيت و حتي تظاهر به بالاتر از انسانيت.در حاليكه اكثرا در سطحي پايينتر از انسان زندگي ميكنيم .تلاش ميكنيم كه همه خواسته هاي حيواني خود را پنهان و سركوب كنيم .رياضت مي كشيم امساك ميكنيم كه خواسته هاي حيواني خود را به لايه هاي عميق وجودمان بفرستيم كه با آن ديدار نكنيم و از اين راه احساسي از انسان بودن و بالاتر از آن به دست بياوريم و اين احساس تنها يك احساس پوچ و تو خالي است فاقد هرگونه سرور و زندگي است.راه خداگونه شدن از انسانيت ميگذرد هيچ راه ميانبري وجود ندارد.بايد همه خصلتهاي حيواني خود را شناخت و با آن مواجه شد .تنها در اين صورت است كه آن خصلت شروع به محو شدن ميكند.سركوب تنها آن را به لايه هاي عميق تر ذهن ميبرد و ممكن است همه عمر را در توهم سپري كرد .توهم خداگونگي و پاك بودن.
ايام جهان بي مي و ساقي هيچ است
بي زمزمه ساز عراقي هيچ است
چندان كه به اوضاع جهان مي نگرم
حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است
ما فقط بازي مي كنيم و در طي ساليان عمر از خردسالي تا پيري فقط نوع بازي تغيير ميكند.اصلا مهم نيست نوع بازي چه باشد مهم اين است با همه وجود بازي كني و لذت ببري.
به درون وارد شدن بسيار مجرد است و شايد سوتفاهم مذاهب از اينجا ناشي شده كه گاهي افرادي با زمينه هاي ديني و مذهبي به شمه اي از حقيقت دست يافته اند و قانون تداعي ميگويد بين اين تجربه و آن مذهب بايد رابطه اي وجود داشته باشد و نميتوان از آن مانع صرفنظر كرد و تنها به حقيقت پرداخت .بدينگونه پراكندگي مذهبي به وجود ميايد.
من گنگ خواب ديده و عالم همه كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
اين راهي است كه هركس بايد به پاي خويش طي كند و آن حقيقت فروغي است كه هركسي بايد به ديدگان خويش ديدار كند. بزرگترين سخنوران در عالم از بيان آن عاجز مانده اند و تنها اشارتي كرده اند واين بهشت راهي است به درازاي ازل و دمي است به دوام ابد.اين راه خود هدف و مقصود است و در انتهاي اين راه خدا ايستاده است وكسي به آن غايت ميرسد كه به آن نيانديشيده باشد.
شهر تو كه از زادگان آن كس است كه پيش از همه پشت به آفريدگار خويش كرد و حسد از ديدگان آن اين همه اشك برآورده زاينده و پراكننده آن گل ملعوني است كه گوسپندها و بره ها را از راه راست بگردانيده زيرا كه شبان را بدل به گرگ كرده است…
به خاطر اين گل است كه انجيل و فقهاي بزرگ متروك شده اند و كسان تنها احكام وفتاوي را چنانكه از حواشي آن ميتوان ديد مورد مطالعه قرار ميدهند. پاپ ها و كاردينال ها همگي بدان مي انديشند و ديگر متوجه ناصره كه در آن جبرئيل بال بگشود نيستند.
اما واتيكان و ساير نواحي مقدس روم كه براي آن سپاهي كه پتروس را پيرو بود گورستاني شد بزودي از بند زنا آزاد خواهند شد.
(اين قسمت از كتاب حكايت امروز سرزمين ما هم هست.)
تنها انسان نفسانی است که همه را در مقابل خود و دشمن میبیند و برای چنگ زدن به قدرت و باقی ماندن بر این مسند ناچیز حاضر به انجام هر کاری است. تنها در حضور نفسانیت است که جنایت و تقلب و خیانت صورت میگیرد.دانته چه زیبا خیانتکاران را در طبقه آخر دوزخ و در کام شیطان قرار میدهد چون خیانت بزرگترین مانع در مقابل قدم گذاشتن در راه انسانیت است. کسی که به حقیقت درون خود پی برده باشد هرگز در تضاد و دشمنی با کسی قرار نمیگیرد. تنها کسی دشمن دارد که نفسش بر او حکومت میکند.افسوس که هر آنچه امروز در اطرافم میبینم گناهانی از نوع تجاوز،مکر و غدر و خیانت است که در دوزخ سفلی وجود دارد.
پرستش کردن فقط اگر عاشقانه باشد معنا دارد.پرستش یک آداب مذهبی نیست ،نوعی عشق ورزی است. اگر شور و احساس در درون انسان به حدی برسد که زبان از گفتن باز بماند و آنگاه شروع کند به انجام حرکتی که بیان کننده احساس غیر قابل وصفش باشد آنگاه پرستش اتفاق افتاده .تمام انسانهایی که در مقابل عظمت خورشید یا ماه یا طبیعت به وجد آمده اند و آنرا ستایش کرده اند عملی عاشقانه انجام داده اند نه کافرانه.تنها عمل کافرانه و مشرکانه در عالم زیستن بدون داشتن احساسی از عشق است.
عشق چیزی نیست که آن را در خواست کنی و یا بدست بیاوری. عشق را باید نثار کرد باید آنرا زندگی کرد و باید آنرا تجربه کرد.آن محبتی که ما از دیگران ،دوستان، فرزندان یا همسر انتظار داریم نمیتواند عشق باشد چون عشق گرفتنی نیست عشق فقط دادنی است. عشق به هیچ هدفی منتهی نمیشود اگر با عشق ورزیدن انتظار عمل متقابل را داشته باشیم آن نفس است که حیله گرانه در لباس عشق خود را نشان میدهد. نفس خود خواه است و در پی ارضای خود.چگونه میتوان به دنبال ارضای نفس بود و آنرا عشق نامید. نفس به دنبال پر کردن خلاها است در حالیکه عشق ثروتمند است. عشق تنها ثروتی است که هرگز با عطا کردن و دادن کم نمیشود، تنها عشق است که با بخشیدن بر مقدار آن افزوده میشود. عشق هدفمند و حسابگر نیست .خود عشق ورزیدن شادمانی است و چیزی دیگر در دنبال آن نمی آید و خود به تنهایی کفایت میکند.آن چیزی که هدفمند است نفس است . هرگاه در انتظار پاسخ و پاداش عشق ورزیدن نشستی بدان که بسیار نفسانی هستی. عشق خود به تنهایی کفایت میکند.
نسیم خنک و بازیگوشی که از پنجره نیمه باز داخل میشود و نوازشگرانه و بی دریغ دست محبت بر صورت همه میکشد و نوای دلنشین موسیقی که فضا را مترنم کرده است. آیا اینها برای خوشبختی کافی نیست؟ تنها در لحظه و جایی که خوشبختی وجود دارد میتوان حضور خداوند را احساس کرد.چه ارزان خوشبختی را به توهم میفروشیم.توهم فتح کردن وکسب کردن وبیشتر بهره گرفتن از چیزهایی که در ابتدا نبوده اند و در پایان نیز نخواهند بود.چه ارزان جاودانه را با فانی معامله میکنیم.یار مفروش به دنیا…